|
تنفس بی تنفس
|
||
|
شعروحرف |
برای گذشتن از این رود رنگین کمانی باید بود م.ازاد
میان حالا و حال
میان هستم و هستی
کلمه ی پل. با ورود به ان
جهان حلقه وار
به هم بر می اید
و بسته می شود
از کرانه ای به کرانه ی دیگر
پیوسته پیکری ارمیده است
رنگین کمانی.
به زیر طاق هایش خواهم خفت
به من گوش سپار چنان که به باران
اکتاویو پاز
برگردان سعید سعید پور
دست هایت را به من بد ه برای رویاهای بسیارم
رویا های بسیار تنهاییم
دست هایت را به من بده برای رهاییم
زمانی که دست هایت را در دست های ضعیفم می گیرم
ترس شتاب و آشفتگی به جانم می افتد
وقتی دست هایت را چو برف در دست می گیرم
در دستانم ذوب می شوند
تو هرگز نمی دانی که بر من چه می گذرد
چه مرا می آشوبد چه بر من می تازد
هرگزنمی دانی چه مرا فرو می پاشد
وقتی عصبی بودم بر خود چه خیانتی کردم
آنچه بر زبان عمیق می آید
گفتار گنگ جهات جانوری است که
بدون دهان درخشش چشم بدون تصویر ایراد می شود
این به سان لرزشی است که نیاز به کلام ندارد
تو هرگز نخواهی دانست وقتی انگشتان بسته می شوند
به فکر طعمه ای هستند که بینشان قرار می گیرد
تو هرگز نخواهی فهمید که آنها تسکین دهنده چیستند
دست هایت را به من بده که قلبم در آن شکل گرفته
و لحظه های جهان را به سکوت واداشته
دست هایت را به من که قلبم در آن آرمیده
و تا ابد در آن خواهد خفت
لویی آراگون
ترجمه:احسان لامع
راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر می گذرانیم
کلمات بی گناه
نا بخردانه می نماید
پیشانی صاف نشان بی عاری ست
آنکه می خندد
هنوز خبر هولناک
را نشنیده
چه دورانی!
که سخن از درختان گفتن
کم و بیش جنایتی است
چرا که از این گونه سخن پرداختن
در برابر وحشت های بی شمار
خموشی گزیدن است!
نیک آگاهیم
که نفرت داشتن از فرومایگی حتی رخساره ی ما را زشت می کند
دریغا!
ما که زمین را آماده ی مهربانی می خواستیم کرد خود مهربان شدن نتوانستیم!
چون عصر فرزانگی فراز آید و آدمی آدمی را یاور شود از ما ای شمایان با گذشت یاد آرید
برتولت برشت
که از سنگندو به دور منند مغزم فراموش کرده است
کسانی را که من در طی راه دیده ام
راه نفرت بار دیوارهای یکنواخت
که از سرنوشت من است تالارها به نظر راست می رسند
اما مزورانه پیچ می خورند دایره های پنهانی می سازند
در ته خط سالیان و طارمی ها
از گذشت روزها صاف و صیقلی شده اند
اینجا در این غبار نیم گرم مرمرین
رد پا هایی هست که مرا به وحشت می اندازد
هوای تهی شامگاهی صدای ناله به همراه دارد
یا پژراک غمناک ناله را.
می دانم که آنجا پنهان در میان سایه ها
آن دیگری کمین کرده است که وظیفه اش
به پایان رساندن انزوایی ست که این دوزخ را می تند و می بافد
خون مرا طلبیدن است و بر سفره ی مرگ من پروار شدن
ما یکدیگر را می جوییم آه چه میشد اگر
این آخرین روز تضادهای ما بود
هزار تو
خورخه لوئیس بورخس
ترجمه احمد میر علائی
اعتنا نمی کنم به این که قسمتم
گوشه ای ست کوچک از زمین زندگی ــ
اعتنا نمی کنم که سالیان عشق
مرده در تنفس غمین زندگی ــ
سوگوار نیستم که در خرابه ها
قلب ها ز قلب من تپیده شادتر
لیک تو به سوگ من نشسته ای کنون
سوگ سرنوشت این همیشه رهگذر.
ادگار آلن پو
مترجم سپیده جدیدی
زانکه هر درخت را پائیز کوچکی بود
مرگ هزاران برگ
و من برنمی تافتم
تمام آن مرگ های دروغین و رستاخیز های مکرر را
چونان بی مکان بی مکان
پابلو نرودا
مترجم جیران مقدم
نخستین برای دیدن تمامی رخسارت
دومین برای دیدن چشمانت
و آخرین برای دیدن دهانت
و تاریک کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم
در آن حال که به آغوشت می فشارم
ژاک پره ور
راستی بانو !
من کجای راه را فراموش کردم
که آینه
تصویر را
نیمه تمام کرد
در کوره راه
وقتی تمام من
خودش را
به یک حرص بلعنده سپرد
کوچه کوچ کرد
حجم حجیم شد
من بلند بلند خندیدم
و تو آدرس ها را گم کردی
کدام پیچ راه پیچید
کجا شتاب گردش من ناقص بود
که سرگیجه گرفتم
و من چرا هنوز استفراغ می کنم
۲۰ دی ۸۳
شعری از دوست خوبم مهدی نادری
شب همه جا شکفته
شبی که ما یگانه می شویم
در کشاکشی
بی تاب و توش و شوریده.
شبی که ما را دشنام می گوید
شبی که بستر خالی تنهایی
گسترده می شود
همچون آینده ی نزعی
پل آلوار (ترجمه احمد شاملو)
...............................................................................................................................
عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند
مار گوت بیکل (ترجمه احمد شاملو)
عقابان کوچک!(با آنان چنین گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟
ــدر دنباله ی دامن من!(چنین گفت خورشید)
ـــدر گلوگاه من!(چنین گفت ماه)
لورکا (مترجم احمد شاملو)
|
|